X
تبلیغات
♥عاشق اما نه با دلی شکسته ♥


♥عاشق اما نه با دلی شکسته ♥

خدایا آخرش نفهمیدم اینجای که هستم تقدیر منه یا تقصیر منه.!!؟؟؟!!!

اخه خدا جون وفای سگت به چه دردمون میخوره یه فکری به حال آدمات میکردی
|سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393| 22:43|AGirl|
تو باخود فکر میکنی اگر باتوباشم باکره ام و با غیر تو فاحشه؟!؟!؟

نه عزیزمن اینطور نیست.....

من در حصار بکارت حبس شده ام .اما تو در حصار چه؟؟؟؟

تو در حصار شرفت محصور شده ایی...

هی مرد!!!!!!

من اگر بکارتم نابودشود زن میشم ..اما اگرتو شرفت نابود شود نامرد میشوی...

هی متکبر!!!!

میدانستی نامرد بودن نابخشوندنی است

|چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392| 14:56|AGirl|

من یه دخترم

 پسر نیستم که هروقت دلم گرفت برم خیابون قدم بزنم

پسرنیستم که روزی 100بار دل بشکنم

که 10تا دوس دختر داشته باشم

من یه دخترم

کسی که روزی 100بار دلشو میشکونن 

کسی که هروقت دلش شکست گریه میکنه هو همه بهش میگن بچه نه نه 

کسی که هروقت بخواد بره بیرون باید به 200سوال 10نفر جواب پس بده 

کسی که مهرمی ورزه و خدای احساساته اما کسی به دل سوزیاش اهمیت نمیده

کسی که کمتر کسی بهش توجه  میکنه

کسی که روزی 30.40 نفر بهش پیشنهاد رفاقت میدن اما نه به خاطر خودش به خاطر تنش

کسی که خانوادش بهش اجازه نمیدن مستقل باشه و همیشه بچه حسابش میکنن

کسی که اگه ظاهر نمایی نکنه میگن کمبود داره 

کسی که هرسختی رو تحمل میکنه اما بازم بهش میگن ضعیف

دختر بودن یعنی

به کاربردن تموم زورت واسه حفظ کردن خودت

یعنی موندن پای عشق تا اخر عمر 

یعنی مقصر بودن تو هر اتفاق

دختر بودن یعنی با پسرا فرق داشتن

من یه دخترم و به دختر بودنم افتخار میکنم

|پنجشنبه یکم اسفند 1392| 14:8|AGirl|

وقتی میگم دلم گرفته واسم آسمون ریسمون نباف .

جک نگو.فیلسوف نشو فقط دستاموبکشو بغلم کن.

همین.


|یکشنبه سیزدهم بهمن 1392| 10:32|AGirl|

لاک غلط گیرو برمیدارمو.تورو از تموم خاطراتم پاک میکنم

تو<<<<<<<یه غلط اضافه بودی تو زندگیم>>>>>>.اره.

آهای تویی که مخاطب خاصم بودی.باتوام

|چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392| 22:51|AGirl|

خدایا میشه سرمو بذارم رو پاهات؟؟؟؟؟؟چشمامو ببندم .تو دست بکشی رو مو هام .منم آروم بخوابم .فقط یچیز تا خوابم نبرده بگم .خیلی خستم اگه میشه بیدارم نکن.باشه!!!!!

|پنجشنبه سی ام آبان 1392| 16:29|AGirl|

|جمعه هفدهم آبان 1392| 14:53|AGirl|
دوست دارم تکیه کلام تو بود ....من بی جهت به اون تکیه کرده بودم
|شنبه سیزدهم مهر 1392| 16:13|AGirl|


سلامتی سیگارم که ذره ذره میسوزه اما به اعصابم آرامش خاصی میده

|چهارشنبه سوم مهر 1392| 15:23|AGirl|

|پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392| 13:52|AGirl|
خدایا  پس کی میخوای کنسلو بزنی.؟؟؟؟..فکر نمیکنی زیاد از حد واسم بدبختی دانلودکردی
|پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392| 14:55|AGirl|

من یک دخترم ....تنی ظریف و صدایی نازک دارم ...اما با همه ی این ها میتونم یک شبه تمام هویت مردانه ات را به آتش بکشم

به افتخار تموم دخترا

|جمعه پانزدهم شهریور 1392| 10:25|AGirl|
نیا باران نیا من مدت هاست در نبود کسی خشکیده ام

|دوشنبه یازدهم شهریور 1392| 10:23|AGirl|

|دوشنبه چهارم شهریور 1392| 10:5|AGirl|

|چهارشنبه سی ام مرداد 1392| 15:0|AGirl|

از يك طرف عذاب وجدان داشت واز سويي خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام براي هميشه پايان داده بود. سامي كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامي كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامي كه به خاطرش از خيلي چيزها  واز خيلي كس ها گذشته بود و خوشحال بود چون ديگه ميان خودش وعشق جديدش حمید هيچ مانعي نبود.بلاخره از اين دو راهي جانکاه خلاص شده بود.

ماجرا بر ميگشت به ۸ ماه قبل روزي كه تينا براي اولين بار با حمید تو چت آشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپيوتر واينترنت حرف ميزدند و حمید تينا رو در اين موارد راهنمايي مي كرد. ولي هر از گاهي درباره خودشون هم حرف مي زدند.

تينا برای حمید احترام خاصي قائل بود.حمید با تمام پسرهاي كه تينا تا به امروز ديده بود فرق داشت.حتي با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشيدن لباسهاي تنگ و كوتاه بود. ولي حمید يه انسان والا يك روشنفكرو يه شخصيت فوقالعاده بود.


ادامـــه مطلب
|یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392| 9:39|AGirl|

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروزبه خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور كنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد. منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی.بعد سكوتی میانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود بیدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یك عشق بزرگ، عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت


ادامـــه مطلب
|شنبه بیست و ششم مرداد 1392| 9:46|AGirl|

|پنجشنبه دهم مرداد 1392| 18:46|AGirl|

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:47|AGirl|
ما از اون دسته ادماییم که وقتی پیر شدیم میگیم آی حونی کجایی که ریدم بهت

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:39|AGirl|
بعضیا فکر میکنن ناب نابن "ولی گاو گاون"

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:38|AGirl|

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:35|AGirl|
بی وفا رفتی حرفای اخرتو زدیو رفتی..لاقل میذاشتی منم حرفامو بزنم...لحظه ای صبر میکردی تا واسه آخرین بار چشماتو ببینم...حتی اگه شده توی خیالم دستاتو بگیرم...چقدر راحت دلمو شکوندی..تو حتی یه کلمه از حرفامو گوش نکردی...چقدر راحت پاگذاشتی رو دلم...اما حالا بی خیال دیگه حالا من موندمو یه دنیا پر از غم...میخوام فقط بهت بگم 

عشق جدیدت مبارک عزیزم

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:30|AGirl|
روزگاری در گوشه دفترم نوشته بودم تنهایی رو دوست دارم چون بی وفا نیست....تنهایی رو دوست دارم چون درونش هشق دوروغین نیست...تنهایی رو دوست دارم چون تجربه اش کرده ام...

اما از روزی که با تو آشنا شدم از تنهایی متنفرم چون تورو دارم...چون خداتورو فرستاد که تنها نباشم...

عزیزم همه حالا حضورت را در قلبم احساس میکنم..پس تنهام نگذار

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:29|AGirl|

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:26|AGirl|

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:22|AGirl|

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیمپرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهای پرپشت وقارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام روی پله دم خونشون نشسته بود ونگام میکرد وقتی دیدم یه ساعته زل زده به من

گفتم- میای بازی؟ولی اون همونطور سرشو به علامت نفی تکون داد خیلی حرصم گرفت فکر کرده بود کیه که خودشو واسه من میگیره! ازاون روز ازش بدم اومد!....



ادامـــه مطلب
|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:22|AGirl|

|جمعه چهارم مرداد 1392| 15:21|AGirl|
♥[-Other-]♥